تبليغاتX
ندانستن

ندانستن

 

بعد  از  مدتها  آمدن  بعد  از روزها  ننوشتن  و  بعد  از  ماه ها  سکوت  کردن

چقدر   آمدن  و  نوشتن  و  گفتن  برام  سخته 

انگار که اصلا یادم رفته بنویسم نوشتننم نیمیاد و کلم پر از نوشتن است

کلی تنبل شدم و همش خوابم میاد و همش خوابم نمیبره

امشب تو 360  نوشتم :

سکوت و باز هم سکوت و بی صدایی هر روز من بیشتر و کمتر کم رنگ تر و پر رنگ تر

 فایده ای ندارد تو مرده ای

اما بامزه گی ماجرا در اینه که نیمدونم برای کی نوشتم

کی مرده؟

کجای من ساکته؟

بی رنگی کدوم

اتفاقا من امسال تابستون خیلی رنگییم مثل دلقک ها لباس می پوشم و همه بهم میخندن

کلی سیاه شدم از صدقه سره شنا کردن

و پر از رنگم و پر از سر و صدا و شلوغی

تازه تپش قلب هم دوباره شروع شده اونم همش تلق تلوق می کنه واسه خودش

و هیچ کسی بهش محل نمیده

اما یهو آمد دیگه

 اشکالی هم نداره هیشه که قرار نیست نوشته هام واقعی باشه

روزهای شلوغی  گذشت به من و خانواده

تجربه مرگ یک عزیز و دیدن مراسم خاک سپاری که اولین بار بود میدیم و امیدوارم آخرین بار باشه

 عجیب بود و قابل تفکر

احساس چند رنگی دارم که حتما سر فرصت با روحیه ی خوب خواهم نوشت

از روزی که آقای ابراهیمی رفته یخه  یه  جوری همه چیز واسه ما

بابام که همش حالش خراب و فشار خونش پایین نمیاد

ما هم همه همش سکوتیم

رفتن و آمدن آدمها مثل همیشه ادامه داره

تازه تازه دارم میفهمم هر ارتباطی نباید به نتیجه برسه و خوب تموم شه

خوب یعنی اون جوری که ما دوست داریم

مهم اینه که تهش یه چزی بمونه که قلقلکت بده

یه قلقلک خوشجال و خنک  و سبک

نمیدونم یه قلقلک چه جوری هر جوری خوب این مهمه

حالا اگر رفتن و مردن باشه و قلقلک بمونه و  اونم  اینقدر خوب که همش با احساس بودن و زندگی باشه

که عالیه و شاید آروزی همه بعد از رفتن باشه

اگر هم اینقدر دوستانه تماموم شه که همیشه آبی میمونه

و اگر مثل چند شب پیش با دلدادگی هر دو نفر باشه که قلقلکی گرم و خوشحال کننده است

 که حضور های بدی رو پر رنگ تر می کنه و روح و تن خود را محکم تر

پاهت بیشتر رو زمین میمونه و تنت بیشتر بوی چمن خیس می ده

و این شاید همون هیجان گم شده باشه  که بعضی ها بهش میگن انتظار

نیمیدونم

از این همه رفتن غمگین نیستم

خنکم و سر شار از یاد گرفته های جیدید

از نازلی و آقای رامتین گلبانگ ممنونم که در این مدت منتظره به روز شدن من بودن

این خطهای بی ربطی که نوشتم را تقدیم به این دو دوست ندیده می کنم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 0:36     | 

 

مرگ؟

چه حرف ها می زنی!

ما از دوستان بسیار قدیمی یکدیگریم:

همسفر

همرا

هماهنگ

هم آواز

همراز

مرگ به من شبیخون نمی زند.

پاورچین پاورچین می آید تا صدای پایش آزارم ندهد.

                                                                  (نادر ابراهیمی :چگونه می آید مرگ...)

امروز ساعت چهار بعد از ظهر وقتی این حروف و این کلمات روی صفحه موبایلم آمد تکه ای از تنم جدا

شد تکه ای که هرگز پر نمی شود

رایکا نوشته بود:

بابم رفت مانو آروم آروم به بابت بگو

بابایی که رفت فقط بابای بچه های شناسنامش نبود بابای همه ی بچه هایی بود که فارسی حرف

میزنند و ایرانی هستند.

این بابا نادر ابراهیمی عزیزم بود که آرام آرام با سکوت هایش ما را به نبودش عادت می داد

اما ما هرگز عادت نکردیم من حتی محتاج همان نادر ساکت روی صندلی چرخ دار هستم که گاهی مرا

می شناخت و بیشتر یادش نمی آمد

هرچه بنویسم چرت و پرت است

حالم بد است و دلتنگش شده ام.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 1:3     | 

 

"من این روز ها برای تو برای خودم و برای عشق پر رنگ و تپندم شکل این شعرم "

از دستان من نیاموختی

که من برای خوشبختی تو

چه قدر ناتوانم

من می خواستم با ابیات پراکنده ی شعر

تو را خوشبخت کنم

آسمان هم نمی توانست ما را تسلی دهد

خوشبختی را من همیشه به پایان هفته

به پایان سال موکول می کردم

هفته پایان می یافت

ماه پایان می یافت

سال پایان می یافت

هنوز در آستانه ی در

در کوچه بودیم; پیوسته ساعت را نگاه می کردم

که کسی خوشبختی و جامه ای نو به ارمغان بیاورد

روزها چه سنگدل بر ما می گذشت

ما با سنگدلی خویش را در آینه نگاه می کردیم

چه فرسوده و پیر شده بودیم

می خواستیم

با دانه های بادام و خاکستر های سرد که

از شب مانده بود خود را تسلی دهیم

همیشه در هراس بودیم

کسی در خانه ی ما را بزند و ما در خواب باشیم

یک شب پاییزی

که باد های پاییزی همه ی برگ های درختان را بر زمین

ریختند

به زیر برگ ها رفتیم

و برای همیشه خوابیدیم

                                               

                                        (احمد رضا احمدی )

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:44     | 

 

کعبه منم قبله منم سوی من آرید نماز                  کان صنم قبله نما خم شد و بوسد مرا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 1:37     | 

 

ندانستن دو ساله شد

             و

ندانستنی ها سیصد کیلو سنگین تر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 14:46     | 

 

تو نشماردی

من شماردم

یک

دو

و گاهی

سه

اما همیشه

خداحافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:2     | 

 

از شنیدن این فاجعه ای که دیشب برات پیش آمد  اصلا خوش حال نشدم

اما اگر راستشو بخوای اصلا ناراحت هم نشدم

حالا حالا ها منتظره این اتفاقات بد باش

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 1:57     | 

 

بیا

این بار توصیه خیلی جدی تر از همیشه بود

به من نگاه کرد و با لحنی که تاکید و عصبانیت درش موج می زد گفت:

این آخرین اخطاره اگر راه نروی و پیاده روی نکنی تا آخر عمر پایت خوب نمی شود

 پیش من هم دیگر نیا از من کاری ساخته نیست.

وقتی به یاد این توصیه ی همراه با تهدید افتادم پتو را از رویم کنار زدم و بلند شدم

پایم را به زور دنبال خودم کشاندم و کفشهایم را پوشیدم

(بس است این دلشوره دست از سرم بر نمی دارد نه آن موقع نه حالا )

در حیاط آرام آرم راه می روم نزدیک غروب است کلاغان با هم صدا می دهند و می دانم مثل دیروز غروب

به خانه هاشان می رودند

دیروز یکی از آنها از من پرسید: لباس سیاه اضافه دارم

گفت :می خواهد از من قرض بگیرد من هم آن لباس شب را که تو از پاریس آورده بودی نشانش دادم

پوشید اندازه اش بود بیشتر به او می آمد تا به من

گفتم قرض نه مال خودت

گفتم که شب دامادی تو تمام شده و دیگر کسی را ندارم که بخواهم

در مراسم ازدواجش آن لباس را بپوشم

 خیلی از لباس خوشش آمد اما وقتی گفت لباس را برای عزا می خواهد دلم گرفت

انگار که به عزا داری رفته است هرچه چشم می اندازم میان  کلاغان نیست

پایم درد می کند و از من نیست برای خودش جلو جلو می رود

 گاهی از من عقب میماند اما باز انگار با من است

در ورودی برج سه بسته است ؟

نه قفل است

 همه ی بچه های ساختمان در ورودی برج سه روی نیمکت نشسته اند

 هر چه سعی می کنم در را باز کنم در باز نمی شود

علی چرا مثل هر روز میان آنها نیست ؟

با اشاره از بچه یی می پرسم :چرا بیرون نمیایید؟

با اشاره جواب میدهد:اجازه نمیدهند گفتند دیگر بازی ممنوع است

سر و صدای ما زیاد است صدای توپ میدهیم

شیشه را میشکنم دستم خونی میشود و بعد هم می افتد

 دستم روی زمین می رقصد و از من دور می شود برایم دست تکان می دهد

بچه ها از رقصیدن دستم خوششان آمده با هم با صدای بلند میخندند و ممنوعیت بازی یادشان میرود

صدای توپ  هم نمیدهند

 میدانم این حرفهای خانم پروانه  است دیوانه شده و خودش به حالش آگاه نیست.

با هم

جای دستم درد نیمیکند

انگشتانی که با رقص رفتند را احساس میکنم

یاده پدر بزرگ می افتم که پایش قانقاریا شد و پایش را بریدند

 اما می گفت انگشتان پایش را احساس می کند

فکر می کردم دروغ می گوید اما خدا بیامورز راست میگفت انگار

به پیاد روی ادامه میدهم بچه ها هنوز به رقصیدن دستم می خنددند

جلوی برج ما مهمانی است

همه هستنند مسعود کیمیایی/ پرویز دوایی /ابراهیم گلستان// فروغ فرخزاد/سهراب سپهری/

بهمن فرمان آرا / و همه ی آنهایی که من خودشان و کارهایشان را دوست دارم

دنبال پدرم می گردم

او گوشه ای نشسته و با صدای بلند حافظ می خواند

من با دو چرخه ای قرمز و بزرگ از جلوی آنها رد می شود

همه برایم دست می زند و فکر می کنند اینجا سالن کنسرت است و من نوازنده

من با سه تار پرلود فو گ شماره ... باخ را می نوازم

 سه تار من صدای بزرگترین ارکستر دنیا را میدهد

بلند می شودند و برایم دست می زنند

بالای سر ما چتر های سبزی پرواز می کنند

زنی با لهجه  می گویند این سکانس فیلم جدید فلینی است  

 سکوت

صدای تماشاچیان که برای چتر ها دست می زنند می آید

من به آخره حیاط رسیده ام

به همان میدان کوچکی که هرگز نتوانستم با دو چرخه آن را دور بزنم

همیشه زمین می خوردم و شلوارهایم پاره می شد

یادم آمد که من انگار اصلا دور زدن بلد نیست

همین چند ماه پیش با دو چرخه آمدم سره خاکت موقع برگشتن در میدان اصلی شهرتان زمین خوردم

پایم از همان جا اینجوری شد

پاره های شلوارم را روی زمین باغ شازده  پیدا کردند

مادرم گفت:همان دورشکه چی که به دورشکه اش خر بسته تیکه های شلوارم را آورد

میدان کوچک حیاط ما خاکی شده و مسطح

دایره میدان از شمع های نیمه سوخته روشن است و کنار شمع ها پر از عکس

کسی در دلم می گوید اینجا مزار مهتاب است و آنها عکس هایش

اما عکس ها عکس های سیا ه و سفید قدیمی است

 میان عکس ها عکس های عروسی زوج جوانی که داماد لباس ملوانی به تن دارد  هم به چم می خورد

میدان را رد می کنم

دایی احسان از جلویم می آید موهایش مثل همیشه ژولیده است و عصایش تاب می خورد

می پرسم اینها عکس های عروسی کیست؟

میگوید:مادر و پدر زنم

مادر و پدر اول زنم

دایی هم دیوانه شده و به حال خودش آگاه نیست مثل خانم پروانه

دایی را کنار می زنم تا بگذرم اما از دایی رد می شوم

از تنش  روده هایش  و  رگ های سردش

می ترسم

(بس است این دلشوره دست از سرم بر نمی دارد نه آن موقع نه حالا )

دایی سره جایش به من می خندد

زن اول دایی با زنش نهمش لنگان لنگان می آیند

به زن نهمش که می گویم من از دایی رد شدم

می گوید:مگر اشکالی دارد؟ از من هم می توانی رد شوی!

او را که کنار می زنم از زن اول مثل دایی رد می شوم

کنیم

صدای خنده های دایی و زنهایش می آید

انگار همه دیوانه شده اند  و از حال خودشان آگاه نیستند

پایم بهتر شده

فردا باید وقتی از دکتر بگیرم تا ببیند من به توصیه هایش گوش دادم

در خانه را باز می کنم

صدای پیغام گیر می آید

صدای تو است

می گویی:

فردا با هم به لانه ی کلاغ می رویم

می گویی :دیروز کارم تمام شد آخرین مرحله ی لایه روبی فاضلاب هم به پایان رسید

میگویی:حمام رفته ام و تنم را با همان صابونی که از کافور و شمع درست شده شسته ام

میگویی:فردا اول به لانه ی کلاغ می رویم و بعد شعر هایمان را پاک نویس می کنیم

صدای بوق ممتد می آید

تو قطع شدی

پتو را  رویم می کشم

هوا روشن روشن است

ساعت هفت هفده دقیقه صبح  است

اما من ترسیده ام

ساکنان خانه کجاییند؟

(بس است این دلشوره دست از سرم بر نمی دارد نه آن موقع نه حالا )

پدرم در اتاق را میبندد

از پشت در صدایش می آید

می گوید:

بیا با هم سکوت کنیم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 2:48     | 

 

ا(ین شعر نیست بخشی از دلتنگی من است همین نن ن ن ن نن ن ن)

دیشب همش خواب تو رو دیدم

کجایی؟

بگو حالت خوبه

بگو با زندگی خوشی

بگو گیج نیستی

تو رو خدا بسه

سکوتو بشکن

با یک پیغام با یه میل بگو که چقدر خوبی

بگو وو و و و و و ووو  ووو و و و و وو ووو وو و و وو  و ووو و وو وو و و

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 1:24     | 

 

چرا اصلا باید می آمد تو کلم؟

چرا یهو اینقدر دلتنگش شدم؟

دلم رفت برای یک بار دیدنش

یک بار دیگه بوسیدنش

به باره دیگه بغل کردنش

بغل کردن اون آدمی که عاشقم بود و من عاشقترش شدم

همون آدم      آدمه سه سال پیش که بوی بادوم سوخته می داد

 و تنش عجیب جون بود و تمام انگشتاش بی تجربه

برای عشق کودکانش که فقط عشق بود و به هیچ چیزه دیگه ای آلوده نشده بود

حتی هنوز به من و چشمام

به کسی که آمد و تمام اضطراب های کهنه ی منو شست

 و بهم یاد داد پا به پاش بدوم و سمن بویان غبار غم بخونم

کسی که جرات بوسه های یواشکیو به من داد

لذت راه رافتن و شمع روشن کردن و روشن نگاه داشتنو بهم یاد داد

برای قلپ قلپ کردن قلبم که با اون فقط با اون قلپ قلپ می کرد

دلم داره میریزه واسه ی یک عاشقانه دیگه

همش دستاش چشماش تو همین دلتنگی که چند دقیقه است شروع شده جلومه

چشماش که خیس خوشحالی بود

نرم بودن دستاش و آرامشی که همیشه در بوسیدن داشت

و چقدر عجیب که در تمام این دلتنگی هایم هیچ کدوم از این تصاویره بد و اذیت کننده نیستن

تصاویری که می دونم از ذهنم و مخصوصا دلم پاک نشدن

تصاویری که آمده و مانده از رفتاره این ماه های آخر بود

پس چرا این تصویر ها تو این دلتنگی ها به دادم نمیرسن ؟

اگه الان فقط یکی از اونا تو سرم می چرخید راحت میشدم

ازش بیزار می شدم و دلتنگی تموم میشد

و چقدر سخت وقتی که اینقدر دلتنگ یک آدم زنده هستی نه بتونی ببینیش به بشنویش

و راه  رو برای هر ورودی ممنوع کرده باشی و اگر تقلب کردی برای اون همچنان ممنوع باشه

کاش الان دلگیری که شب تولدم ازش داشتم که به خاطر تبریک نگفتن بود تو دلم بود

تا فقط برای لحظه ای کوتاه دلتنگیم تموم شه.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:32     |