بیا
این بار توصیه خیلی جدی تر از همیشه بود
به من نگاه کرد و با لحنی که تاکید و عصبانیت درش موج می زد گفت:
این آخرین اخطاره اگر راه نروی و پیاده روی نکنی تا آخر عمر پایت خوب نمی شود
پیش من هم دیگر نیا از من کاری ساخته نیست.
وقتی به یاد این توصیه ی همراه با تهدید افتادم پتو را از رویم کنار زدم و بلند شدم
پایم را به زور دنبال خودم کشاندم و کفشهایم را پوشیدم
(بس است این دلشوره دست از سرم بر نمی دارد نه آن موقع نه حالا )
در حیاط آرام آرم راه می روم نزدیک غروب است کلاغان با هم صدا می دهند و می دانم مثل دیروز غروب
به خانه هاشان می رودند
دیروز یکی از آنها از من پرسید: لباس سیاه اضافه دارم
گفت :می خواهد از من قرض بگیرد من هم آن لباس شب را که تو از پاریس آورده بودی نشانش دادم
پوشید اندازه اش بود بیشتر به او می آمد تا به من
گفتم قرض نه مال خودت
گفتم که شب دامادی تو تمام شده و دیگر کسی را ندارم که بخواهم
در مراسم ازدواجش آن لباس را بپوشم
خیلی از لباس خوشش آمد اما وقتی گفت لباس را برای عزا می خواهد دلم گرفت
انگار که به عزا داری رفته است هرچه چشم می اندازم میان کلاغان نیست
پایم درد می کند و از من نیست برای خودش جلو جلو می رود
گاهی از من عقب میماند اما باز انگار با من است
در ورودی برج سه بسته است ؟
نه قفل است
همه ی بچه های ساختمان در ورودی برج سه روی نیمکت نشسته اند
هر چه سعی می کنم در را باز کنم در باز نمی شود
علی چرا مثل هر روز میان آنها نیست ؟
با اشاره از بچه یی می پرسم :چرا بیرون نمیایید؟
با اشاره جواب میدهد:اجازه نمیدهند گفتند دیگر بازی ممنوع است
سر و صدای ما زیاد است صدای توپ میدهیم
شیشه را میشکنم دستم خونی میشود و بعد هم می افتد
دستم روی زمین می رقصد و از من دور می شود برایم دست تکان می دهد
بچه ها از رقصیدن دستم خوششان آمده با هم با صدای بلند میخندند و ممنوعیت بازی یادشان میرود
صدای توپ هم نمیدهند
میدانم این حرفهای خانم پروانه است دیوانه شده و خودش به حالش آگاه نیست.
با هم
جای دستم درد نیمیکند
انگشتانی که با رقص رفتند را احساس میکنم
یاده پدر بزرگ می افتم که پایش قانقاریا شد و پایش را بریدند
اما می گفت انگشتان پایش را احساس می کند
فکر می کردم دروغ می گوید اما خدا بیامورز راست میگفت انگار
به پیاد روی ادامه میدهم بچه ها هنوز به رقصیدن دستم می خنددند
جلوی برج ما مهمانی است
همه هستنند مسعود کیمیایی/ پرویز دوایی /ابراهیم گلستان// فروغ فرخزاد/سهراب سپهری/
بهمن فرمان آرا / و همه ی آنهایی که من خودشان و کارهایشان را دوست دارم
دنبال پدرم می گردم
او گوشه ای نشسته و با صدای بلند حافظ می خواند
من با دو چرخه ای قرمز و بزرگ از جلوی آنها رد می شود
همه برایم دست می زند و فکر می کنند اینجا سالن کنسرت است و من نوازنده
من با سه تار پرلود فو گ شماره ... باخ را می نوازم
سه تار من صدای بزرگترین ارکستر دنیا را میدهد
بلند می شودند و برایم دست می زنند
بالای سر ما چتر های سبزی پرواز می کنند
زنی با لهجه می گویند این سکانس فیلم جدید فلینی است
سکوت
صدای تماشاچیان که برای چتر ها دست می زنند می آید
من به آخره حیاط رسیده ام
به همان میدان کوچکی که هرگز نتوانستم با دو چرخه آن را دور بزنم
همیشه زمین می خوردم و شلوارهایم پاره می شد
یادم آمد که من انگار اصلا دور زدن بلد نیست
همین چند ماه پیش با دو چرخه آمدم سره خاکت موقع برگشتن در میدان اصلی شهرتان زمین خوردم
پایم از همان جا اینجوری شد
پاره های شلوارم را روی زمین باغ شازده پیدا کردند
مادرم گفت:همان دورشکه چی که به دورشکه اش خر بسته تیکه های شلوارم را آورد
میدان کوچک حیاط ما خاکی شده و مسطح
دایره میدان از شمع های نیمه سوخته روشن است و کنار شمع ها پر از عکس
کسی در دلم می گوید اینجا مزار مهتاب است و آنها عکس هایش
اما عکس ها عکس های سیا ه و سفید قدیمی است
میان عکس ها عکس های عروسی زوج جوانی که داماد لباس ملوانی به تن دارد هم به چم می خورد
میدان را رد می کنم
دایی احسان از جلویم می آید موهایش مثل همیشه ژولیده است و عصایش تاب می خورد
می پرسم اینها عکس های عروسی کیست؟
میگوید:مادر و پدر زنم
مادر و پدر اول زنم
دایی هم دیوانه شده و به حال خودش آگاه نیست مثل خانم پروانه
دایی را کنار می زنم تا بگذرم اما از دایی رد می شوم
از تنش روده هایش و رگ های سردش
می ترسم
(بس است این دلشوره دست از سرم بر نمی دارد نه آن موقع نه حالا )
دایی سره جایش به من می خندد
زن اول دایی با زنش نهمش لنگان لنگان می آیند
به زن نهمش که می گویم من از دایی رد شدم
می گوید:مگر اشکالی دارد؟ از من هم می توانی رد شوی!
او را که کنار می زنم از زن اول مثل دایی رد می شوم
کنیم
صدای خنده های دایی و زنهایش می آید
انگار همه دیوانه شده اند و از حال خودشان آگاه نیستند
پایم بهتر شده
فردا باید وقتی از دکتر بگیرم تا ببیند من به توصیه هایش گوش دادم
در خانه را باز می کنم
صدای پیغام گیر می آید
صدای تو است
می گویی:
فردا با هم به لانه ی کلاغ می رویم
می گویی :دیروز کارم تمام شد آخرین مرحله ی لایه روبی فاضلاب هم به پایان رسید
میگویی:حمام رفته ام و تنم را با همان صابونی که از کافور و شمع درست شده شسته ام
میگویی:فردا اول به لانه ی کلاغ می رویم و بعد شعر هایمان را پاک نویس می کنیم
صدای بوق ممتد می آید
تو قطع شدی
پتو را رویم می کشم
هوا روشن روشن است
ساعت هفت هفده دقیقه صبح است
اما من ترسیده ام
ساکنان خانه کجاییند؟
(بس است این دلشوره دست از سرم بر نمی دارد نه آن موقع نه حالا )
پدرم در اتاق را میبندد
از پشت در صدایش می آید
می گوید:
بیا با هم سکوت کنیم